یک روز تابستان، من داشتم از افغانستا ن به پاکستان می رفتم. وقتی به قندهار رسیدم؛ هوا به شدت گرم بود. روز کم کم داشت پایان می یافت.

شب را به قندهار سپری کردم. صبح زود از خواب بر خواستم. راننده به ما گفت: عجله کنید؛ مرز شلوغ می شود.  بعداً، من همرای دوستانم که به طرف پاکستان روان بود، چای را خورده به طرف بولدک حرکت کردیم. وقتی به نزدیکی مرز رسیدیم؛ به ما گفتند که مرز بسته است.

از یک طرف مرز مسدود بود و از جانب دیگر گرمای طاقت فرسا به شدت آزار دهنده بود. گویا آنروز بخت با ما یار نبود. حتا برای رفع تشنگی، آب آشامیدنی هم وجود نداشت. ولی انتظارما همچنان ادامه پیدا کرد و بلاخره دوستم هم خیلی تشنه شده بود گفتم چه کار کنیم بیشتر از پنج ساعت انتظار کردیم ولی مرز بسته بود یک چند تا از نیروهای امریکایی آن طرف سرک ایستاد بود. آب همرای آنها بود. خواستم بروم آب از آنها طلب کنم ولی من که انگلیسی ام خیلی خوب  نبودم  با دوستم گفتم برویم آب طلب کنیم. شاید آنها به ماآب بدهند.

 روز اول رمضان بود. من رفتم به طرف آن سربازان امریکایی. ولی وقتی نزدیک شدم، آنها به طرف داخل ساختمان که قرارگاه آنها بود رفتند. دو سرباز افغانی بیرون آمد ومارا دید و آنگاه صدا زد. رفتم  و ما را تلاشی کرده و داخل برد. گفتم با ما چه کار  دارید؟ مرد نگهبان که پشتون بود با خشونت، گفت: حرف نزن و بنشین. می خواستم آب بنوشم ولی نگهبان، سیلی محکم بروی من زد و گفت: روزه نداری؟

 گفتم من مسافر هستم. ولی برای او فرقی نمی کرد. او می خواست دوباره مرا بزند! همرایش درگیر نشدم گفتم باشد بعداً یکی دیگر آمد و همرای آن گفتم که می خواهم دست روی خود را بشورم. به من گفت برو. رفتم آب خوردم و بلاخره آنجا امریکایی ها از چشم عکس می گرفت و از دست ها هم اسکن.

نو به من نزدیک بودبرسد. یک مرد که لباس های سرباز آمریکای به تن داشت گفت:  بیا اینجا من فکرکردم امریکای هست تعجب کردم گفتم این چطور این قدر صاف دری گپ می زند رفتم مرا گفت از کجا هستی گفتم از غزنی ، ان مصلی سربازهای امریکای بود سوال کردم گفتم شما از کجا هستین گفت: من هم از غزنی هستم ،ولی باز سوال کردم از کجای غزنی هستی؟ مراگفت خودت از کجای غزنی هستی ؟ گفتم از ولسوالی مالستان گفت بسیارخوب من هم از مالستان هستم ولی من تعجب کردم باز سوال کردم گفتم از کجای مالستان هستی تو؟ گفت: نه می دانم مادرم از مالستان هست  و پدرم از جاغوری هست ، گفت: من هنوز مالستان و جاغوری را نه دیدم خودم به لوگر بزرگ شدم ولی فعلاً همرای این ها کار می کنم آن مرد نگهبان دید که من همرای آن حرف میزنم ولی انوقت نوبه من رسید من رفتم کار تمام شد خواستم برم بیرون، خواستم همرای سربازکه از لوگر بود خداحافظء کنم رفتم، آن گفتم بشین یگ لحظه من هم ماندم قصهء کردیم یگ لحظه بعدش من حرکت کردم که برم ان مرد پشتون که نگهبان بود آمد پیش من ایستاده شد خیلی معذرت خواهی کرد من گفتم خیر هست دوباره ایستاد شد فارسی زیاد هم  نمی فهمید کسی دیگر را صدا می زد بیا از این معذرت خواهی کن از طرف من ولی حرف هایش فهمیدم که چی میگفت گفتم مشکل نیست دیگر، آن کار هارا  نکن من آمدم از انجا بیرون  چون دوستانم منتظیر ام نشته بود آمدم دوستان دیگر ام که همرای من بود سرم قهر شد من گفتم :مشکیلی نیست آب خوردن رفته بودم خندیدن، خوب یگ لحظه دیگر منتظیر ماندیم که مر زهم باز شد من امدم از انجا به طرف کویطه پاکستان بعدش  یگ چند ساعت بعد خسته و مانده بلاخره به خانهء که در پاکستان بود رسیدم ...